تلفن....
نوشته شده توسط : باران

صدای زنگ تلفن ...

دخترک گوشی رو بر میداره ...

 

سلام . کیه؟ 

 

 

- سلام دختر خوشگلم منم بابایی!

مامانی خونه است؟

گوشی رو بده بهش! 

 

 

- نمیشه! 

 

 

- چرا؟ 

 

 

- چون با عمو حسن رفتن تو اتاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن! 

 

... 

 

سکوت 

 

... 

 

عمو حسن نداریم! 

 

 

- چرا داریم. الآن پهلو مامانه. 

 

 

- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه! 

 

 

- چشم بابا! 

 

 

... 

 

... 

 

چند دقیقه بعد 

 

... 

 

...

 

- بابا جون گفتم. 

 

 

- خوب چی شد؟ 

 

 

- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره 

 

دیگه؟ 


 

- خوب عمو حسن چی؟ 

 

 

- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همون طور خوابیده! 

 

 

 

- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره ********(شماره ی منزل) نیست؟ 

 

 

- نه! 

 

 

- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم!!!





:: بازدید از این مطلب : 284
|
امتیاز مطلب : 34
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
تاریخ انتشار : شنبه 7 اسفند 1389 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: